تبليغاتX
زیبای خفته

زیبای خفته

قرار نبود آن وقتهاي تو به اين زوديها جايشان را عوض كنند.

قرار نبود اگر كسي خيالش از وفاداري ديگري راحت شد گنجشكهاي

بي پناه  حس اورا با تير وكمان عادت نشانه بگيرد.

قرار نبود عشق هم مثل گيلاس و بوسه وعيدي اولش قشنگ باشد.

قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند قرار بود هر كس

به هواي شكستن دل خودش بماند

قرار نبود بين عشق وقفه بيفتد

قرار نبود كسي دير كند تاخير كند

قرار نبود عشق كسي را از ديگري سير كند

 قرار نبود انتخابمان ما بين اسمان فردا و ترديد زمين گير كند

قرار نبود هر كس براي ستاره ي خودش لباس گرم بخرد

قرار نبود هر كس سرش گرم شد دلش را هم سرگرم كند

غافل از انكه ديگري با سردي او و گرمي اوبا گرماي

ديگري از هرچه گرمي است دلسرد مي شود

قرار نبود هر چه قرار نيست باشد

قرار بود با هم بر سر هرچه قرار است قرار بگذاريم

قرار تنها بر بي قراري بود براي برقراري چرا كه با باهم

 نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پروازبي قراري

برابر با به هم ريختن همه قرارهاست.و قرار بي قراري اگر

به هم ريخت ديگر هيچ ساعتي براي تداعي هيچ قراري از

جايش تكان نخواهد خورد

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خسته گی هایم

با تو می مانم بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم

زیرا میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

از تو و پاییز در رنجم بی آنکه بدانی با بهار چه کردی

که این چنین پژمرد؟؟؟(یلدا مبارک

 

 

پ ن:امسال شب یلدا تهنای تهنام (البته خورزو خان و خانواده محترمش تشریف دارند)

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی

چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه می کنی

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه می کنی

   می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

می گی دلت شکسته اونی که همه ی نفس تو بود

دل من می دونم داری دیونه میشی

اما باز بی خیالش  ..................

بابا بی خیالش......................

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

دلم گرفته از ادمایی که میگن دوست دارم اما معنیشو نمیدونن

از آدمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند

از اونایی که زیر باروون برات میمیرن وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

     اين روح در بقاياي جنگل هاي قديمي وبلوط زارها و درختان تك افتاده بادام تلخ وپسته ي وحشي در جنگلي از درختان

    و درختچه هاي بلوط مازو زبان گنجشك وگردو است.

    اين روح در آفتاب زرين سرزمين او در دشتها و جنگل هايي محصور در حصار كوهها و در دره هاي سبز و كوهستان

    هاي برف پوش صعب العبور است.

    اين روح در پرستشگاهي است هم نوا با طبيعت بي قبه و بارگاهي معبدي شايسته ي ارواح آزاده اي كه از حصار

    گريزان اند.

    در نواي چوپاني است كه ترانه ي كهن مي خواند.در آواز دسته جمعي دورگران ودر طنين آوازهاي كوچ در دره هاي

   صعب و سنگلاخ .در دشتي است پوشيده از صدها تكه ي رنگين بهم پيوسته كه جاي جاي روستاهاي تك افتاده برتن اش

   مي آسايند .در روستايي است خوابيده در مه صبحگاهي در پناه صخره يابرتن تپه اي با كلبه هاي اخرائي رنگ و مخروطهايي از كوشكه لان

در ديم زار وسيع گندم است آماده ي داس و درو در ميدانگاهي ايستاده در مسير باد شمال آنجا

كه كاه طلايي از گندم جدا ميشود .در دستهاي فرسوده از كار بر تن سخت زمين كه دانه هاي

را از ميان انگشتان به مهرباني به پرواز در مي آورد.در دوشيدن شير در غروب دهكده آنگاه

كه گله به خانه بازميگردد .در عطر خوش نان تازه در كوچه هاي تنگ در صحبت مردانه اي

در زير نور فانوس به دور از كارهاي روزانه بر سر سفره ي نان وماست وچاي وسياست.

در بازار شلوغ شهري تب آلود.

در قاب عكسي از اعضاي پراكنده ي خانواده اي كه تاريخچه ي زنده ي ساكنان خانه است

خانواده اي كه جنگ آنان را آواره كرده .قابي با مردان و زنان كرد كه همبستگي شان را تا

هر جاي دنيا با خود مي برند.

تبلور اين روح در اندوه مادري است كه براي ميراندن ميزايد .در زندگي كوتاه مردان و زناني است كه اميد مي بافند وروياي شيرين دست يافتن به هدف را مي زيند و اندوه شكست محتوم را

تا لحظه ي موعود به تعويق مي اندازند و رو در روبا مرگ حماسه زندگي مي سرايند.

در بقاياي معبد ايزد بانوي پاسدارباروري در ائين قرباني بدرگاه ايزد پيمان فروغ و حامي جنگاوران كه پرستندگانش او را با نهاني ترين بخش اگاهي خود مي پرستند.

در پرستش ايزد نور است با دف رقص و ذكر در صدايي جادويي به قدمت روح بشر كه از دف برمي خيزد صدائي كه با ضرباهنگي پر تپش همه را به ميدان فرا مي خواند تا با دستهايي گشوده

موي افشان و پاي كوبان درد وجسم آدمي را به سخره گيرند دشنه اي در شكم فرو برند و لب را با خنجري بدوزند تا خلق بداند كه انسان ازاده به كالبد انساني خويش "نه"تواند گفت

روح اين ديار در دهل و كرناي عروسي است كه گويي فرياد مي زند

سياه پوشان سياه از تن بر كنيد

تن خويش به ارغوان جامه بپوشانيد

مباد كه دشمن گمان برد عزاي ما را پاياني نيست

تا صداي ناله در آهنگ زندگي محو شود

و از ياد نرود كه سرزمين ما جاودانه است   

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

پسر:نگاه کن در آن خانه عروسی است و بساط رقص پنجه بر پاست گوش کن آواز سرنا دهل و نی را میشنوی؟ زنان ومردان زرد و سرخ پوش را میبینی که چگونه در هم آمیخته و غوغا بپا کرده اند در ان میان تنها جای تو خالی است.پس تو را به خدا بیا تا دست در دست به آنها به پیوندیم و عاشقانه با هم برقصیم

دختر:بی گلهای سرخ و زردی که به موهایم بزنم نخواهم رقصید.به عروسی نخواهم رفت و رقص و پایکوبی نخواهم کرد .

پسر:ای دختر بیا تو را به زیباییت سوگندتو را به ناز نگاهت به هنگام رفتن بر سر چشمه از گل زرد و سرخ در این پاییز برگریزان در گذر پائیز وگل؟؟

دختر:بی گلهای سرخ و زردی که به موهایم بزنم نخواهم رقصیدبه عروسی نخواهم رفت و رقص و پایکوبی نخواهم کرد . اگر تو براستی دوستم می داشتی مرا به دو دسته گل از باغچه ی پادشاه میهمان می کردی

(پسر در حالیکه می رود با خود زمزمه می کند)

باغچه ی پاشا در آن سوی رودخانه است و در حلقه ی خیل سربازان می خواهم بروم اما راهم را بسته اندو اگر نروم دلبر چشم عسلی ام از من خواهد رنجید

پسر:باغچه ی پاشا را همه گشتم تنها گل زرد بود که چیدم ولی گل سرخی نیافتم.نمیدانم اکنون به پایکوبی و رقص می آئی؟

دختر:بی گلهای سرخی که به موهایم بزنم نخواهم آمد

(پسریقه ی پیرهنش را باز می کند)

بیا و به جای گل سرخ قلب شکافته ام را به پذیر بیا و سر بر زانو ام بگذار تا برای دلی که به دسته گلی باختم زار بگریم

                                ماموستا گوران

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

 

خدایا ، ستایش برای توست به خاطر آن تن درستی که همچنان از آن برخوردارم، و ستایش برای توست بر این بیماری که در تنم پدید آوردی.

ای معبود من، نمی دانم کدام یک از این دو حالت به شکرگزاری سزاوارتر است و ستایش در کدام یک از این دو هنگامه شایسته تر.

آیا هنگام تن درستی که روزی های پاکیزه خود را بر من گوارا ساخته بودی و مرا در طلب خشنودی و بخشش خود به نشاط آورده بودی و به فرمانبرداری خود توفیق می دادی و نیرو می بخشیدی؟

یا هنگام بیماری که مرا به آن آزمودی و آن را همچون نعمتی به من ارزانی داشتی تا بار سنگین گناه را بر پشت من سبک گردانی و مرا از آلودگی های نافرمانی پاکیزه سازی و هشدارم دهی که توبه کنم و به یادم آوری که قدر نعمت های پیشین را بدانم و زنگار گناه را از دلم بزدایم؟

و در این میان، چه بسیار کارهای پسندیده را که فرشتگان در کارنامه من بر قلم آوردند، بی آن که دلی در آن اندیشه کند و زبانی بدان سخن گوید و اندامی با آن به رنج افتد، بلکه هر چه بود، از فضل و بخشش و احسان تو بود در حق من.

خدایا، بر دوست دارانت درود فرست و آنچه را خود برای من می پسندی، در چشم دلم آراسته گردان، و آنچه را خود بر سرم می آوری، بر من آسان ساز.

***

مرا از پلیدی گناهان پیشین پاکیزه کن، و از گزند آنچه کرده ام، دور فرما .

شیرینی تن درستی را در من پدید آور و گوارایی سلامت را به من بچشان.

***

 و چنان کن که چون از این بیماری به در روم، خود را به آمرزشت رسانم و بهبود حالم با گذشت تو از گناهانم پیوند خورد، و چون از چنبر اندوه رهایی یابم، در گستره رحمتت پای نهم و تن درستی ام با گشایش و آسایش از سوی تو همراه شود.

تنها تویی که بی مزد و منت احسان می کنی، و بی شایستگی ما، نعمت می دهی. بسیار بخشنده و احسان کننده ای و دارای بزرگی و بزرگواری هستی.

آمین یا رب العالمین

                                                  www.sarataniha.blogfa.com          

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

کورده پیروز بی جه ژنی نوروزت

نه به زی له ریی سه ربه رزی هوزت

دستی داگیر که ر له خاکت ببره 

ئازایی بینه و ئازادی بگره

ئه و کوتکی کاوه نه مر دای وشاند

نه به ردی کوردی له دنیا گه یاند

گری شورشمان با دوژمن سوز بی

هه ردم نه وروز بی جه ژنی پیروز بی

(شرمنده فونت کردی نداشتم یه جوری سعی کنید بخونیش)

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

چقدر تيره است روزهايي كه از نام دلاويز تو تهي است چقدر طولاني است جاده اي كه گام تو

را از ياد برده.چقدر لجوج است مدادي كه نمي خواهد از تو بنويسد حرف هايم را زير سايبان ني

كوچكي گرد مي اورم تا نفسهاي تو را بياموزند و جز تو مضموني نپذيرند

چرا به من نگاه نمي كني چرا دستي به سر وروي كلمات يتيم من نمي كشي ؟چرا سري به

تنهايي من نمي زني ؟

به تو سلام ميكنم كه عاشق سيب ها بودي و براي روحهاي گمشده نوحه مي سرودي .دلم را

به خانه تو مي اورم برايم فنجاني چاي و تكه اي عشق بياور سلام من را سبز كن اي يگانه اي كه

حوالي خانه ات پاييز و زمستان ندارد

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

چه اسارت بی افتخاری

                                   در بند حرف این و آن بودن

در کنار خانه ی من شهری است

                                                  که بی افتخارترین

                       اسیران جهان زندگی می کنند

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

همه چيز دست و پا گير را به دريا بريز

زورق وجود خود را خالي كن

بگذار از تويي تو نشاني بر جايي نماند

از خود نيز خالي شو

هيچ چيز را باقي مگذار

وقتي از همه چيز و همه خالي شدي

آنگاه

همه هستي تو را از خود پر و سرشار مي كند

خدا ساكن وجود تو مي شود

نور مي شوي

خنده مي شوي

عشق مي شوي

به آب و آينه و آفتاب مي پيوندي

ظرف ذهن تو كوچك و حقير است

بايد دروازه هاي دل بي مرز خود را باز كني

فقط دل است كه گنجايش خدا را دارد

ازميان بر خاستن خود راه است

مقصد است مقصود است

برخيز و خود را از همه چيز خال كن

از احساس بد بختي هايت

ياس هايت

خشم هايت

حسادت هايت

رنج هايت

غم هايت

لذت هاي حقيرت

رقابت هاي مضحكت

هر چه را كه مي يابي بيرون بريز

وقتي خور را كاملا خالي كني

همه چيز و همه كس مي شوي

سلوك راهي است به رهايي از خود

خشم و خشونت و خامي تو از بين مي رود

لطيف مي شوي

اگر كسي هستي و بر در خدا مي كوبي

مطمئن باش كه اين در به رويت باز نخواهد شد

هيچكس باش و بيا

آن گاه خواهي ديدكه در ودروازه و منزل تويي خانه تويي

صاحبخانه خداست

خواهي ديد كه از ابتدا كسي جز او ساكن اين خانه نبوده

وقتي از همه چيز وهمه خالي شدي

آن گاه همه هستي تو را از خود پر و سرشار مي كند

                                                                                مسیحا برزگر

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

عطر گل چهچه ی بلبل و نسیم سحر همه سرود عشق می خوانند

و رازی را آشکار می سازند که تاکنون جرات ابراز آن را به تو نداشته ام

قلبم گرفته دستم بسته وجسمم گرفتار است .روح آزاد است که هر

لحظه به نزدت بیاید.فکر بال و پر می گسترد وبه دنبال آن چون عقاب

بلند پروازی که در جست وجوی طعمه باشد هرگز تنهایت نگذارد .زمانی

که تو را چون امید زندگی در برابر خویش می یابم آنچه در کمان عشق دارم

به قلبت هدف می سازم

کاش می توانستم به قلبت راه یابم .به ان گنجینه ی پر قیمتی که داری دست

پیدا کنم تا بوانم زوایای آن را به چه کسی به کدامین مه پیکر داده ای؟تا بدانم

آن کس که افتخار محبت تو را دارد کیست وآن گاه در صورت شکست خویش به

پایت افتم و برای همیشه در مقابل چنین مصیبتی نابود گردم زیرا

شکست عشق برای زن حکم مرگ است

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

 

گاهي آنقدر دلت مي گيرد كه جز گريستن راهي نداري نه فرياد رسي كه كس بي كسيت گردد نه همنفسي كه محرم تنهاييت شود

گويي خدا هم به فرياد دل تو نميرسد تنها و غريب به كنجي مينشيني هي اشك مي ريزي هي آه ميكشي .آه چه تماشا دارد آموي

دو چشمانت وقتي كه دلت طوفاني است ! آه چه زيباست نرگسان وحشيت وقتي كه عشق را بهانه مي كني و چشم به راهش مينشيني

كه تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

خداوندا ما عاری از هستی و رها از بیم نیستی بودیم .این تو بودی که نخست ما را از نیستی

هست کردی و پایبند قید آب و گل ساختی.تو ما را از ضعف ناتوانی رهاندی و از نادانی به دانایی

رساندی برای من کتاب روشن فرستادی و به امر(به معروف)و نهی(از منکر)فرمان دادی.لیک ما

ما نیک وبد را در هم آمیختیم .وگاه افراط و گاه تفریط کردیم کمتر سر به فرمان بودیم بیشتر نافرما

نی کردیم با این همه تو عنایت خود را از ما دریغ نکردی و نور هدایتت را از ما نپوشیدی در حالی که

ما هیچ کوششی در راه آن نکردیم.اینک از این بی کوششی خود خروشانیم.پس توفیقی بده تا

بکوشیم .چون دانا به سان نادانی غرق گشته دیگر چه فرقی میان دانش و نادانی است ؟از برای

نغمات این نفس بد آهنگ ما راه نیکوکاری را بر ما تنگ مگردان در تنگناها راهی از رحمت به سویمان

بگشای و ما را از آن راه به سوی درگاهت فرا خوان و همراه با ایمان بیرون ببر.....

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

خدایا بگذار با تو سخن بگویم

بگذار دردهایم را وقتی از دنیا بریدم برا تو بازگو کنم....

مجالی ده تا تو را حس کنم و در وجود خویش تو را بیابم .........بگذار اگر به دنبال

هم صحبتی می گردم تو را برگزینم بگذار حرفهایم را به تو بگویم

وقتی تو باشی مرا چه حاجت است به کسانی که تنها کمکشان شنیدن است.............؟

یاورم باش نگذار بغض از گلویم پایین رود هنگامی که فریاد می زنم یارب بگذار بگریم به حال هر چه

دنیاست.بگذار فغان کنم برای هر چه نابودی است وارزو کنم برای هرچه مرا به تو پیوند می دهد

                                                                                         خدایا حرفهایم ناگفتنی است

                                                                                          ضجه هایم تکراری

                                                                                         ودردهایم مزمن

تو نگذار عاقبت را در سیاهی شب جست وجو کنم .رخصتی ده تا خود باشم و مجالی تا بودن را

تجربه کنم و ایمانی که پشتوانه ای باشد

                                                                   و عشقی که نابودم نکند

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

در باغچه ی بهار زیر تلائلو آفتاب

          گل بسیار است   

          اما جان من پریشان آن تکه بنفشه ایست

          که زیر سایه ی تمشک ها خاموش

           ایستاده است

          از میان ستارگان آسمان

          ستاره ی سحر احساسی زیبا در دلم می انگیزد

         از هزار و یک نوای ساز لطیف ترین آن زیباست

         چشمه ای زیبا زیر مهتاب

         که در عمق آن مرواریدهای شن و ماسه می غلطند

        مرا خوش تر از دریای آفتابی بیکرانه

                                                          ماموستا گوران

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

در شبي بي پايان رها شده ام بي ترانه سرد و چرخ زنان فاصله اکنون و فردا را طی میکنم .در رگها 

هیچ حرکت و جوششی نیست .تارهای صوتی حنجره ام سکوت کرده اند .نگاهی مرا گرم نمیکند

قامت کوه واری بر من سایه نمی افکند .پرستویی مرا زیر بال و پر خود نمی گیرد .قلبم نمی تپد نه 

می تپد اما بی تابی نمی کند خود را بر دیوار سینه نمی کوبد

ای دل ای دل پای در گل

از تو در عزابم این روح خسته این دستهای نا آرام این چشمهای اشک آلود از تو به ستوه آمده اند .

ای دل وقتی که تو با من نباشی اگر همه ی صخره ها از نفسهایم کلمه شوند چه حاصل ؟وقتی که

تو آینه ی من نیستی اگر همهی رودهای جهان در دستهایم بشکفند چه حاصل؟وقتی که تو پا به 

پای حروف الفبا سرود نمیشوی اگر همه ی دهان های متبرک به یاری من بشتابند چه حاصل ؟

ای دل ای دل غافل

چرا از قافله ی پروانه که با هزار هزار رنگین کمان از مقابل تو گذشته غافل ماندی ؟چرا با ابرها گریه

نکردی؟چرا صدای جاده هارا نشنیدی؟چرا آن روز که دستهای عشق باریدن گرفت زیر چتر سیاه 

ترس پنهان شدی ؟چرا به دیوارها اعتماد نکردی؟

نگاه کن آن چشمهای پر از موسیقی و حزن رفته اند .بی عطر آن نگاه بدیع چگونه سر خواهی 

کرد ؟آه که شبهای بی کسی چقدر دلگیر است .ای دل می خواهم فریاد بزنم و صدایم را در باغهای

روشن ملکوت بکارم اما چند بلند طبل می زنی که کسی مرا نمی شنود

    

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

امروز یه ایمیل برام اومد به نظرم جالبه گفتم بذارم اینجا شاید به درد شماهم خورد

کنکور بازم آمد ورفت وباز هم چون هر رقابتی عده ای به آنچه میخواستند رسیدند و عده ی کثیری از

آنچه می خواستند باز ماندند.و من نمی دانم تو از کدام گروهی اما یک چیز را می دانم و از آن بیم

دارم .از آن بیم دارم که در میان این هیاهوها شخصیت انسانی تو تبدیل به یک عدد شده باشد.حال

یک رقمی یا دو رقمی یا سه یا چهاریا......رقمی اش فرق نمی کند.این روزها روزهایی است که

همه خودشان را به صورت یک عدد می بینندکه در پای کارنامه شان درج شده واین مستقل از آنکه

آن عدد چند باشد .کوچک باشد یا بزرگ.یک رقمی باشد یا Nرقمی چیزی نیست جز به حقارت

کشیدن ظرفیت های وجودی انسان. زندانی ها از وقتی وارد زندان می شوند دیگر هویت بیرونی

ندارند.تبدیل می شوند به یک شماره که در همان بدو ورود به زندان پلاک آن را می اندازند به

گردنشان و یک عکس رو به رو و یک عکس نیم رخ از آنها میگیرند.وآن زندانی از آن پس خودش را با

آن شماره معرفی می کند .از آن پس یک عدد است نه یک آدم .و چقد سخت است که ما هر سال

شاهد یک زندان۵/۱ میلیون نفری باشیم که همهی آدم هایش به یک شماره تبدیل می شوند .و از

این نظر فرقی بین آنها نیست حتی شماره های ۱و۲و۳ اش عکس تمام رخشان را می بینید که

اینجا و آنجا چاپ می شود اگر عکس نیم رخشان هم چاپ می شد شاید اندکی به خود می امدند

و از قید غرور خطر ناکی که می تواند تا سا لها زندانی اشان کند خلاصی می یافتند .و آن یکی ها

که رقم شان بیشتر از آنی است که می خواستند به کنجی می خزند و خود را در زندان غم اسیر

می کنند .زندانی زندانی است چه فرقی می کند که زندانی غرور باشد یا زندانی غم و این که

انسان  با تمام ظرائف روحی اش با تمام حساسیت هایش با تمام انسانیت هایش با تمام دغدغه

هایش تبدیل کنیم به یک عدد واین بشود معیار ارزش گذاری .چیزی نیست جز به حقارت کشبدن

وجود بشر و مایه ی تاسف است حقا که بد امانتداری هستیم

اما این با توست که در این میان از کدام گروه باشی می توانی به این حقارت تن در دهی و همراه با

جریان سیلابی که شخصیت انسانی ات را به قهقرا می برد همراه شوی.می توانی در غرور رتبه ی

خوبت گم شوی یا در غم رتبه ات که مناسب خویش نمی دانی اسیر ... اما می توانی جور دیگر هم

باشی .می توانی زنجیر ها را پاره کنی خودت را از زندان ان چند رقم لعنتی رها کنی به سوی

حقیقت فرار کنی .ریه هایت را پر از اکسیژن انسانیت کنی .بر فراز قله ی توانایی های بشر

بایستی و فریاد بزنی من یک انسانم با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد زنجیر ها را پاره کر دم

و مسیر عروج را می بینم که چقدر راهای مختلف دارد من باز به پیش خواهم رفت

این سطرها را برایت نوشتم تا بدانی تو بسیار ارزشمند تر از آن هستی .که دیگران با اندیشه های

سطحی شان درباره ی تو فکر کنند  و حتی بسیار ارزشمند تر از ان ...........که خودت فکر می کنی.

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |